اینجا هستید

دگردیسی – آفرینشی دیگر، برای آفرینش “خودی دیگر”

دگردیسی در خود گره خوردن، راه را بر خود و دیگران بستن جان خود و دیگران را با سرسختی خراشیدن همین جا همین جا هنگام شکستن است و از خود جدا شدن بی واهمه از خود کندن وگذاشتن و گذشتن و هیچ نیم نگاهی هم به پشت سر نینداختن عبوراز همه ساخته ها و باخته هایی که

کو محرم رازی که زبان بگشایم؟

کو محرم رازی که زبان بگشایم راز دل خویش را عیان بگشایم زنجیر اسارتی که پاگیر شده است از پای خود و دل جهان بگشایم

کو محرم رازی که زبان بگشایم راز دل خویش را عیان بگشایم زنجیر اسارتی که پاگیر شده است از پای خود و دل جهان بگشایم شهناز نیرومنش ۱۹ ژوئن ۲۰۱۶ ۳۰ خرداد ۱۳۹۵

چه زخمها که بر تنت نشانده شد؛ چه دردها که بر دلت نهاده شد

چه زخمها که بر تنت نشانده شدچه دردها که بر دلت نهاده شدچه گوشها که کر شد از شنیدنتچه چشمها که کور شد ز دیدنتتو رفته ای ولی هنوز... تا ابدزچشمهایشان هجوم ترس میچکد تو رفته ای و از تمام زخمهای کهنه ی بشر،در انتظار التیامهماره تا همیشه قطره قطره درد می چکدولکنتی که نعره ی های بی امان انتقام میشودبرای خواب ماندگان، شروع یک قیام میشود

چه زخمها که بر تنت نشانده شد چه دردها که بر دلت نهاده شد چه گوشها که کر شد از شنیدنت چه چشمها که کور شد ز دیدنت تو رفته ای ولی هنوز... تا ابد زچشمهایشان هجوم ترس میچکد تورفته ای و از تمام زخمهای کهنه ی بشر در انتظار التیام هماره تا همیشه قطره قطره درد می

جهان در بهت و حیرت بود، کسی در نور میرقصید..

جهان در بهت و حیرت بود، کسی در نور میرقصید..

جهان در بهت و حیرت بود کسی در نور می رقصید رقص درد… به نرمی می خرامید از دل انوار به دل های سیاه و سرد و از انوار نورانی به قدر وسعت هستی بارش داشت جهان درد هزائم داشت جهان در خویش زایش داشت کسی در نور می رقصید رقص مرگ که از خورشید در جانش نشانی داشت زبانش بسته بود

طغیان رود به عشق دریا شدن نبود

طغیان رود به عشق دریا شدن نبود او از استمرار بی هدف خویش خسته بود ..و دریا همچنان پهناور و آرام خروش رود را میدید و بر بیتابیش آرام میخندید ...

عبادت

​ ما که از ترس خـدا او را عبادت مي کنيم          بر تعصب هاي خود يک عمر عادت مي کنيـم هر نمازي با خودش تجديد بيعـت کرده و          ساعتي ديگر به او راحت خيانت مي کنيــــــم ما که مغروريـم ازاينکه مسلمان زاده ايـم         با طلبــــــکاري ، تقاضاي شفاعت مي کنيـــــم ما که بـــاورهايمان را

پیمان

چند دقیقه قبل در یوتیوب در حال جستجو برای تهیه استناداتی کلیپی توجهم را جلب کرد، قبلا ندیده بودمش دوستی بنام «جهان هستی » بیشتر از یکسال قبل تهیه اش کرده بود خوانشی از سروده هایم در هفت سال قبل سپاس از عزیزی که نمیشناسمش وبا عشق آنرا ساخته دوشنبه-۶ مرداد ۹۳- ۲۸ جولای ۲۰۱۴ ساعت

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟!

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟! من اعتراض دارم ، این سکوت منصفانه نیست وقتیکه از بهانه گیری های دلم خسته میشوم او اعتراض میکند که نه، اینها اصلا بهانه نیست آنگه که اتش به جان و جهانم زدم به دست خویش عقل دید و هراسید وگفت: اینکار عاقلانه نیست عشق پادرمیانی کرد

عشق را به عقل محک نزنید، این عادلانه نیست – – اسفند 1391

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟! من اعتراض دارم ، این سکوت منصفانه نیست وقتیکه از بهانه گیری های دلم خسته میشوم او اعتراض میکند که نه، اینها اصلا بهانه نیست آنگه که اتش به جان و جهانم زدم به دست خویش عقل دید و هراسید وگفت: اینکار عاقلانه نیست عشق پادرمیانی کرد

کفران نعمت حضور تو بود که اینک ما را نصیب شد – – ژانویه 2013

نابرده رنجهای لاابالی صفت را چه گنج ها که نصیب شدتیغی که با شقاوت درید سینه ی عشق را تیغ طبیب شد!! گفته بودند که سنگ لعل میشود در مقام صبرای بس عجب که این لعل، شکسته به سنگ شکیب شد هیچم گلایه ز خصم نیست که تیغ ز روبرو میکشد مرادردم از اوست که رفیق قافله و شریک دزد نانجیب شد وقتی فتنه ی سکوت حلقوم حقیقت را درید و رفتآن هرزه گوی مدعی ، به نام حق،سخنگو و خطیب شد

نابرده رنجهای لاابالی صفت را چه گنج ها که نصیب شد تیغی که با شقاوت درید سینه ی عشق را تیغ طبیب شد!! گفته بودند که سنگ لعل میشود در مقام صبر ای بس عجب که این لعل، شکسته به سنگ شکیب شد هیچم گلایه ز خصم نیست که تیغ ز روبرو میکشد مرا دردم از

دو صد عاقل، به صد جهد و به صد ترفند – – دی ماه 1391

دو صد عاقل، به صد جهد و به صد ترفند دوصد تدبیر و صدها حیله و نیرنگ هزاران طعنه و تهدید رنگارنگ و یا با پند و اندرز و نصیحت های بد آهنگ من دیوانه را آموزش عاقل شدن دادند نمیدانند که من هرشب زبوی تو، ز روی تو به یمن برکت سّر وجود تو صدها هزاران راز

عاشقی را به جرم عشق تعذیر میکنند

عاشقی را به جرم عشق تعذیر میکنند عارفی را به جرم معرفت تکفیر میکنند و چه مظلومی تو ای بزرگوار،و چه عظیم ... که اینگونه در هراسند از تو شب پرستان عزیز بزرگوار ،مهربان صبور ، با تو پیمان میبندیم حقیقت وجودت را به بهای جان فریاد خواهیم کرد تا بذری که در اعماق وجودمان به

نوبت عاشقی – استانبول – بهار 1390

​نوبت عشق به پايان نرسيده است هنوز دست از ما تب هجرت نکشيده است هنوز کمر ما غم هجران تو مپندار شکست دل ما از دل ياران نبريده است هنوز غربت ساقي ما،جان وي و جان شما کار اين ميکده ي عشق به سامان نرسيده است

باده پنهان میخوریم – کتاب در دست چاپ الست – تابستان 1389

باده پنهان میخوریم و می فروشی میکنیم مست و مستوریم و رندیم و خموشی میکنیم ​ دین فروشان محتسب را در پی ما کرده اند با رقیبان محتسب را وانهاده باده نوشی میکنیم ​ ساقی ام در بند خصم و جرم یاران عاشقی است ما گنهکاریم و مجرم جرم پوشی میکنیم ​ واعظ و داروغه و قاضی القضات شهر

موقع رو شدن صحنه آخر نرسیدست هنوز – استانبول – 1390

موقع رو شدن صحنه آخر نرسیدست هنوز

موقع عشق به پایان نرسیده است هنوز/ دست از ما تب هجرت نکشیده است هنوز کمر ما غم هجران تو مپندار شکست /دل ما از دل یاران نبریده است هنوز غربت ساقی ما، جان وی و جان شما /کار این میکده ی عشق به سامان نرسیده است هنوز گر شوی محرم دل،گویدت اسرار

تشنه – کتاب الست – بهمن ماه 1388

تشنه بودیم و کسی در راه بود از عطش هامان کسی آگاه بود ​ درد هامان را به یادش میسپرد تشنگی امان را به جامش میسپرد ​ رمز ها را میشنید از آفتاب حرف هایش بکر بود و ناب ناب ​ واژه هایش حکم یک تائید بود در نگاهش قدرت تعمید بود ​ چون نظرمیکرد ویران میشدیم هیچ گشته از نو انسان میشدیم ​ آمد

تو ز بالایی و بالای توام – کتاب الست – بهمن ماه 1388

همه بازیهای دنیای مجازی را خیلی جدی بازی میکنیم ،گویی که تمام بازی همین است؛ بی آنکه فراموشمان شود که در دل حقیقتی در حرکتیم که حقیقتی برتر هر لحظه در تداوم جاری کردن آنست و درحال رقم زدن تعالی خود . که در پاسخ به مجادله ام گفت: با تو از تو

جهالت هم عجب ،اين روزها ،غرق غرور است – دفتر دوم – پاییز 1387

صبوري ميكنم، اما دلم درياي خون استتغافل ميكنم ،در سينه ام دشت جنون است خموشم ،ساكتم ،اي واژه ها تقصير كاريدنميخواهم ،نميخواهم دگر در سينه ام طوفان بكاريد چقدر اين روزها ،اينجا ،صداقت داغدار است«چقدر اين روزها ،رسم تظاهر برقرار است» چقدر اين روزها، اينجا سراب از آب دور است«جهالت هم عجب ،اين روزها ،غرق غرور است»

صبوري ميكنم، اما دلم درياي خون است /تغافل ميكنم ،در سينه ام دشت جنون است خموشم ،ساكتم ،اي واژه ها تقصير كاريد / نميخواهم نميخواهم دگر در سينه ام طوفان بكاريد چقدر اين روزها ،اينجا ،صداقت داغدار است / «چقدر اين روزها ،رسم تظاهر برقرار است» چقدر اين روزها، اينجا سراب از آب دور است/ «جهالت

تا چه کسی برود و تزویر را و چه کسی بماند و تطهیر را باور کند؟

تا چه کسی برود و تزویر را و چه کسی بماند و تطهیر را باور کند؟

منجی واژه های پاک آب را برگرفته از آسمان ادراک بر خاک خشک و ترک خورده عادتها بر شن زار شقاوتها بر بذرهای نابارور مانده ادراک بر جان مرده بشر ناپاک می پاشید به مهر و صبوری تا که شاید عشق و حیات را در جان بشر...بارور کند. تا چه کسی برود و تزویر را و چه کسی

Top