اینجا هستید

دلی که سوز ندارد چه جای صحبت اوست – – مهرماه 1387

هیچ دردی چون درد بی دردی، لا علاج نیست دلی که سوز ندارد چه جای صحبت اوست که آتش دل ما از جلوه ی محبت اوست د لی که سوز ندارد ز غیرتش خالیست که آتشی که به جان میزند زغیرت اوست چه منتی ست بر او اگر که همراهی؟ بدان که جان بشر رهین منت

… غریب بود – کتاب منجی موعود – مهرماه 1387

منجی واژه های پاک آب را برگرفته از آسمان ادراک بر خاک خشک و ترک خوردۀ عادتها بر شن زار شقاوتها بر بذرهای نا بارور ماندۀ ادراک بر جان مردۀ بشر ناپاک می پاشید به مهر و صبوری

منجی به صیحه ی اول، یاران آشنا را به خویش خواند تا از کرامت خویش در بکارت جانها یشان دانه ی ادراک و عشق را بارور کند تا چه کسی بماند و چه کسی برود؟! چه کسی او را ،باور کند... منجی در جمع هزاران هزار غریب بود،غریب دلهای آدمیان سرد و تیره و خاموش پر از فریب منجی واژه های پاک آب

در دوست به جز خویشتن خویش ندیدیم – دفتر دوم کتاب سیر – تابستان 1387

اوضاع جهان را همه دیدیم و شنیدیمپس در پی مطلوب دویدیدم و دویدیم افسوس که چون نقش رخ دوست نجستیمجز پرده پندار و خطا هیچ ندیدیم بی نقش رخش منظره هستی موهومتصویر مجازی است که در آیینه دیدیم پس در طلب دوست هم آیینه شکستیمهم پرده ما و من موهوم دریدیم از خویش گذشتیم و شکستیم و دراندیماز دوست خودش را و خودش را طلبیدیم آندم که شکست آیینه و پرده فرو شددر دوست به جز خویشتن خویش ندیدیم

اوضاع جهان را همه دیدیم و شنیدیم/ پس در پی مطلوب دویدیدم و دویدیم افسوس که چون نقش رخ دوست نجستیم /جز پرده پندار و خطا هیچ ندیدیم بی نقش رخش منظره هستی موهوم /تصویر مجازی است که در آیینه دیدیم پس در طلب دوست هم آیینه شکستیم /هم پرده ما و من موهوم دریدیم از خویش گذشتیم

نماز عشق – کتاب سیر – زمستان 1386

بوی این می بشنو آنگه سنگ زن بر جام ما پا بنه در حلقه پس بر هم بزن آرام ما مدعی را گو بیا از جام ما یک جرعه نوش … بار خود سنگین مکن بر لب مران بد نام ما غافل از کون و مکان از چیست این ناباوری دل بده تا که خوری از

عزیز من – کتاب سیر – بهار 1385

عزیـــــز بی نیـــــاز من همـیشه ناز  می کند به حرمت بزرگــــیش فـــلک نمــــــاز می کند عزیز بی نیــــــــاز من به رخ نقاب می کشد تـــــرنــــــم شهــــود را اســـــــیر راز می کند ​ عزیز بی نیــــــاز من به جـــذبه  ای نــگفتنی مرا بـــه اوج می بـــــرد‌،‌ مرا فــــــراز  می کند عــــزیز بی نیاز من به قـــدرت و به رحمتش تمـــام

Top