ماه: ژانویه 2009

بذر مشتاقی اگر امروز در دل‌کاشتی خرمنِ آگاهی و ادراک، فردایت دهند

اشتیاق تشنه و بی‌تاب چون باشی، تو را آبَت دهند یا که سرگردان و بی‌ماوا، که ماوایت دهند چون که سر‌ تا پا، تو مشتاق شنیدن می‌شوی آن‌زمان با نغمه‌ای از غیب، آوایَت دهند 《شاهد》 و 《مشتاق》 و 《رند》 و 《بی‌نظر》 باید شدن تا کجا تایید افتد، تا کجا جایت دهند؟ بذر مشتاقی اگر امروز …

بذر مشتاقی اگر امروز در دل‌کاشتی خرمنِ آگاهی و ادراک، فردایت دهند ادامه »

حال، مرا به خود بخوان، باز، مَرا ز خود مَران

وای وای، بِدر حجاب را، پس بزن این نقاب را کِی بدهی به دستِ من جام حضورِ ناب را؟ شعله به هستیَم زدی، سوختم از فراق تو کیست که جرعه‌ای به این، تشنه چِشانَد آب را ؟ باده نابِ تو مرا، دردِ فراقِ تو مرا حال خرابِ من تو را، وای منِ خراب را عقل، …

حال، مرا به خود بخوان، باز، مَرا ز خود مَران ادامه »

من به دنبالِ خودم تا مرزِ بودن رفته‌ام

نیستی من به دنبالِ خودم تا مرزِ بودن رفته‌ام با خودِ سرگشته‌ام تا سر سپردن رفته‌ام من به ادراکی زِ بودِ خویش نائل گشته‌ام تا خودِ سرچشمه، تا احساسِ مُردن رفته‌ام مُردنم، چشمِ مرا بر هستیِ من باز کرد بسته شد چون چشمِ من تا عمق دیدن رفته‌ام هستی‌ام را نیستی مفهومِ بودن داده است …

من به دنبالِ خودم تا مرزِ بودن رفته‌ام ادامه »

به وقتِ 《صیحه اول》 تو خویش را دریاب

انتظار مَبین که قلبِ زمین، به ناله و آه است مَبین که یوسفِ گُمگشته در تهِ چاه است مَبین که یلداست و شب، تار و طولانی است ما، ز شب می‌گذریم، طلوع در راه است به وقتِ 《صیحه اول》 تو خویش را دریاب به گاهِ غیبتِ خورشید، نوبت ماه است اگرچه غیبتِ خورشید سخت و …

به وقتِ 《صیحه اول》 تو خویش را دریاب ادامه »

کاش ز سویِ کویِ دوست، بوی وصل می‌رسید

امید کاش ز سویِ کویِ دوست، بوی وصل می‌رسید یک عمر انتظارِ من، به سال و فصل می‌رسید کاش به یک کنایه‌ای، یا که به یک اشاره‌ای جذبه او هدف کند، جان مرا نشانه‌ای چیست درون جانِ من، جز کششی ز سوی او بارِقِه‌ای است آتشین، بر دل و جانِ من از او سوختم از …

کاش ز سویِ کویِ دوست، بوی وصل می‌رسید ادامه »