اشعار

دگردیسی – آفرینشی دیگر، برای آفرینش “خودی دیگر”

دگردیسی در خود گره خوردن، راه را بر خود و دیگران بستن جان خود و دیگران را با سرسختی خراشیدن همین جا همین جا هنگام شکستن است و از خود جدا شدن بی واهمه از خود کندن وگذاشتن و گذشتن و هیچ نیم نگاهی هم به پشت سر نینداختن عبوراز همه ساخته ها و باخته …

دگردیسی – آفرینشی دیگر، برای آفرینش “خودی دیگر” ادامه »

چه زخمها که بر تنت نشانده شد؛ چه دردها که بر دلت نهاده شد

چه زخمها که بر تنت نشانده شد چه دردها که بر دلت نهاده شد چه گوشها که کر شد از شنیدنت چه چشمها که کور شد ز دیدنت تو رفته ای ولی هنوز... تا ابد زچشمهایشان هجوم ترس میچکد تو رفته ای و از تمام زخمهای کهنه ی بشر،در انتظار التیام هماره تا همیشه قطره قطره درد می چکد ولکنتی که نعره ی های بی امان انتقام میشود برای خواب ماندگان، شروع یک قیام میشود

چه زخمها که بر تنت نشانده شد چه دردها که بر دلت نهاده شد چه گوشها که کر شد از شنیدنت چه چشمها که کور شد ز دیدنت تو رفته ای ولی هنوز… تا ابد زچشمهایشان هجوم ترس میچکد تورفته ای و از تمام زخمهای کهنه ی بشر در انتظار التیام هماره تا همیشه قطره …

چه زخمها که بر تنت نشانده شد؛ چه دردها که بر دلت نهاده شد ادامه »

جهان در بهت و حیرت بود، کسی در نور میرقصید..

جهان در بهت و حیرت بود، کسی در نور میرقصید..

جهان در بهت و حیرت بود کسی در نور می رقصید رقص درد… به نرمی می خرامید از دل انوار به دل های سیاه و سرد و از انوار نورانی به قدر وسعت هستی بارش داشت جهان درد هزائم داشت جهان در خویش زایش داشت کسی در نور می رقصید رقص مرگ که از خورشید …

جهان در بهت و حیرت بود، کسی در نور میرقصید.. ادامه »

عبادت

​ ما که از ترس خـدا او را عبادت مي کنيم          بر تعصب هاي خود يک عمر عادت مي کنيـم هر نمازي با خودش تجديد بيعـت کرده و          ساعتي ديگر به او راحت خيانت مي کنيــــــم ما که مغروريـم ازاينکه مسلمان زاده ايـم         با طلبــــــکاري ، تقاضاي شفاعت مي کنيـــــم ما که بـــاورهايمان را سخت …

عبادت ادامه »

پیمان

چند دقیقه قبل در یوتیوب در حال جستجو برای تهیه استناداتی کلیپی توجهم را جلب کرد، قبلا ندیده بودمش دوستی بنام «جهان هستی » بیشتر از یکسال قبل تهیه اش کرده بود خوانشی از سروده هایم در هفت سال قبل سپاس از عزیزی که نمیشناسمش وبا عشق آنرا ساخته دوشنبه-۶ مرداد ۹۳- ۲۸ جولای ۲۰۱۴ …

پیمان ادامه »

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟!

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟! من اعتراض دارم ، این سکوت منصفانه نیست وقتیکه از بهانه گیری های دلم خسته میشوم او اعتراض میکند که نه، اینها اصلا بهانه نیست آنگه که اتش به جان و جهانم زدم به دست خویش عقل دید و هراسید وگفت: اینکار عاقلانه نیست عشق پادرمیانی …

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟! ادامه »

عشق را به عقل محک نزنید، این عادلانه نیست – – اسفند 1391

اینجا دگر چرا، خبری از یک غزل عاشقانه نیست؟! من اعتراض دارم ، این سکوت منصفانه نیست وقتیکه از بهانه گیری های دلم خسته میشوم او اعتراض میکند که نه، اینها اصلا بهانه نیست آنگه که اتش به جان و جهانم زدم به دست خویش عقل دید و هراسید وگفت: اینکار عاقلانه نیست عشق پادرمیانی …

عشق را به عقل محک نزنید، این عادلانه نیست – – اسفند 1391 ادامه »

کفران نعمت حضور تو بود که اینک ما را نصیب شد – – ژانویه 2013

نابرده رنجهای لاابالی صفت را چه گنج ها که نصیب شد تیغی که با شقاوت درید سینه ی عشق را تیغ طبیب شد!! گفته بودند که سنگ لعل میشود در مقام صبر ای بس عجب که این لعل، شکسته به سنگ شکیب شد هیچم گلایه ز خصم نیست که تیغ ز روبرو میکشد مرا دردم از اوست که رفیق قافله و شریک دزد نانجیب شد وقتی فتنه ی سکوت حلقوم حقیقت را درید و رفت آن هرزه گوی مدعی ، به نام حق،سخنگو و خطیب شد

نابرده رنجهای لاابالی صفت را چه گنج ها که نصیب شد تیغی که با شقاوت درید سینه ی عشق را تیغ طبیب شد!! گفته بودند که سنگ لعل میشود در مقام صبر ای بس عجب که این لعل، شکسته به سنگ شکیب شد هیچم گلایه ز خصم نیست که تیغ ز روبرو میکشد مرا دردم از …

کفران نعمت حضور تو بود که اینک ما را نصیب شد – – ژانویه 2013 ادامه »

دو صد عاقل، به صد جهد و به صد ترفند – – دی ماه 1391

دو صد عاقل، به صد جهد و به صد ترفند دوصد تدبیر و صدها حیله و نیرنگ هزاران طعنه و تهدید رنگارنگ و یا با پند و اندرز و نصیحت های بد آهنگ من دیوانه را آموزش عاقل شدن دادند نمیدانند که من هرشب زبوی تو، ز روی تو به یمن برکت سّر وجود تو …

دو صد عاقل، به صد جهد و به صد ترفند – – دی ماه 1391 ادامه »

عاشقی را به جرم عشق تعذیر میکنند

عاشقی را به جرم عشق تعذیر میکنند عارفی را به جرم معرفت تکفیر میکنند و چه مظلومی تو ای بزرگوار،و چه عظیم … که اینگونه در هراسند از تو شب پرستان عزیز بزرگوار ،مهربان صبور ، با تو پیمان میبندیم حقیقت وجودت را به بهای جان فریاد خواهیم کرد تا بذری که در اعماق وجودمان …

عاشقی را به جرم عشق تعذیر میکنند ادامه »

نوبت عاشقی – استانبول – بهار 1390

​نوبت عشق به پايان نرسيده است هنوز دست از ما تب هجرت نکشيده است هنوز کمر ما غم هجران تو مپندار شکست دل ما از دل ياران نبريده است هنوز غربت ساقي ما،جان وي و جان شما کار اين ميکده ي عشق به سامان نرسيده است هنوز​ گر شوي محرم دل،گويدت اسرار نهان سخني کز …

نوبت عاشقی – استانبول – بهار 1390 ادامه »

باده پنهان میخوریم – کتاب در دست چاپ الست – تابستان 1389

باده پنهان میخوریم و می فروشی میکنیم مست و مستوریم و رندیم و خموشی میکنیم ​ دین فروشان محتسب را در پی ما کرده اند با رقیبان محتسب را وانهاده باده نوشی میکنیم ​ ساقی ام در بند خصم و جرم یاران عاشقی است ما گنهکاریم و مجرم جرم پوشی میکنیم ​ واعظ و داروغه …

باده پنهان میخوریم – کتاب در دست چاپ الست – تابستان 1389 ادامه »

موقع رو شدن صحنه آخر نرسیدست هنوز – استانبول – 1390

موقع رو شدن صحنه آخر نرسیدست هنوز

موقع عشق به پایان نرسیده است هنوز/ دست از ما تب هجرت نکشیده است هنوز کمر ما غم هجران تو مپندار شکست /دل ما از دل یاران نبریده است هنوز غربت ساقی ما، جان وی و جان شما /کار این میکده ی عشق به سامان نرسیده است هنوز گر شوی محرم دل،گویدت اسرار نهان /سخنی …

موقع رو شدن صحنه آخر نرسیدست هنوز – استانبول – 1390 ادامه »

تشنه – کتاب الست – بهمن ماه 1388

تشنه بودیم و کسی در راه بود از عطش هامان کسی آگاه بود ​ درد هامان را به یادش میسپرد تشنگی امان را به جامش میسپرد ​ رمز ها را میشنید از آفتاب حرف هایش بکر بود و ناب ناب ​ واژه هایش حکم یک تائید بود در نگاهش قدرت تعمید بود ​ چون نظرمیکرد …

تشنه – کتاب الست – بهمن ماه 1388 ادامه »

تو ز بالایی و بالای توام – کتاب الست – بهمن ماه 1388

همه بازیهای دنیای مجازی را خیلی جدی بازی میکنیم ،گویی که تمام بازی همین است؛ بی آنکه فراموشمان شود که در دل حقیقتی در حرکتیم که حقیقتی برتر هر لحظه در تداوم جاری کردن آنست و درحال رقم زدن تعالی خود . که در پاسخ به مجادله ام گفت: با تو از تو مهربانتر کیست؟ …

تو ز بالایی و بالای توام – کتاب الست – بهمن ماه 1388 ادامه »

حال، مرا به خود بخوان، باز، مَرا ز خود مَران

وای وای، بِدر حجاب را، پس بزن این نقاب را کِی بدهی به دستِ من جام حضورِ ناب را؟ شعله به هستیَم زدی، سوختم از فراق تو کیست که جرعه‌ای به این، تشنه چِشانَد آب را ؟ باده نابِ تو مرا، دردِ فراقِ تو مرا حال خرابِ من تو را، وای منِ خراب را عقل، …

حال، مرا به خود بخوان، باز، مَرا ز خود مَران ادامه »

به وقتِ 《صیحه اول》 تو خویش را دریاب

انتظار مَبین که قلبِ زمین، به ناله و آه است مَبین که یوسفِ گُمگشته در تهِ چاه است مَبین که یلداست و شب، تار و طولانی است ما، ز شب می‌گذریم، طلوع در راه است به وقتِ 《صیحه اول》 تو خویش را دریاب به گاهِ غیبتِ خورشید، نوبت ماه است اگرچه غیبتِ خورشید سخت و …

به وقتِ 《صیحه اول》 تو خویش را دریاب ادامه »